رضا قليخان هدايت

2236

مجمع الفصحاء ( فارسي )

گشاد آنگه زبان چون لاله بشكفت * چو بلبل با گل خوشبوى خود گفت همانا بختم از خواب اندر آمد * كه يار نازنينم بر سر آمد مگر ره را غلط كردى تو اى ماه * كه افتادى بدين بيغوله ناگاه ز تاب عشقت اى دلدار دلسوز * نه روز از شب شناسم نه شب از روز همىنالم چو رعد نوبهارى * همىسوزم چو برق از بىقرارى كسانى كز غم من شاد بودند * هلاكم را چنين شغلى نمودند ز بس كز ديدگانم اشك بارد * به من بر سنگ و آهن رحم آرد شكرلب داشت با خود ساغرى شير * به دستش داد كين بر ياد من گير چو مست آن جام مى نگذاشت باقى * ز مجلس عزم رفتن كرد ساقى تدبير خسرو در مرگ فرهاد و تعزيت شيرين و نامهء خسرو به شيرين درين باب جهان سالار خسرو هر زمانى * بچربى جستى از شيرين نشانى گر انگشتى زدى بر بينى آن ماه * به زودى شاه را كردندى آگاه خبر دادند سالار جهان را * كه چون فرهاد ديد آن دل‌ستان را درآمد زور دستش را شكوهى * به هر زخمى ز پا افكنده كوهى اگر ماند بدين قوت يكى ماه * ز پشت خاره بيرون آورد راه به پرسش گفت با ياران هشيار * چه بايد ساختن تدبير اين كار چنين گفتند پيران خردمند * كه گر خواهى كه آسان گردد اين بند فرو كن قاصدى را كز سر راه * به دو گويد كه شيرين مرد ناگاه مگر يك‌چند افتد دستش از كار * درنگى در حساب آيد به ديدار طلب كردند نافرجام گويى * گره پيشانىاى دلتنگ رويى سوى فرهاد رفت آن تنگدل مرد * زبان بگشاد و خود را تنگدل كرد برآورد از سر حسرت يكى باد * كه شيرين مرد و آگه نيست فرهاد چو گفت آن زلف و آن خال اى دريغا * زبانش چون نشد لال اى دريغا كسى را دل دهد كاين راز گويد * نبيند ور ببيند باز گويد